دلم لرزید،چقدر ثروت داشتم؟!
کلیه ها بالا و پایین پریدند به آرامی گفتم :نه هنوز نوبت به شما نرسیده!
برچسب: فروشی,
نویسنده: بهنام کمالی
نا چار سرم را به پنجره چسباندم آنقدر بینی خود را فشار دادم که فکر کردم صورت چماله شده و خیسم از پنجره رد شده و...
میخواستم با آسمان همدردی کنم اما بیشتر از این نمیتوانستم در
میخواستم فریاد بزنم
فریاد بزنم
و ادامه دهم حتی اگر یک حرف حساب هم از آن معلوم نبود.
برچسب: بازی,
نویسنده: بهنام کمالی
برچسب: گمشده,
نویسنده: بهنام کمالی
کمی همت کن باز از نو آیینه دار تماشا باش آنچه در مسیر آن تلالو ظاهر شود نشانی روشن از آمدن و شدن است.
برچسب:
نویسنده: بهنام کمالی
افتادن برگها
دست در دست باد شدن
و سوز و سرمای سست کننده
و باران و ای کاش باران
وقتی پاییز ی شدی در انتظار بهار ثانیه شمار میشوی و دلتنگی را... شعر میکنی